تبليغاتX
بادبادک بی دنباله

آهای ضحاک

آماده باش

کاوه به دنیا آمد!

۱۲ بهمن ساعت  ۵/۸ صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:2  توسط   | 

 

جی دی سلینجر در نود و یک سالگی در گذشت ...

  1. زندگی «جی‌.دی. سلینجر» از نگاه‌ زن‌های تاثیرگذار زندگی او
  2. درآمدی بر تحلیل ساختاری کتاب "فرانی و زویی" نوشته ی سلینجر
  3. نود سالگی‌ات مبارک جناب سلینجر
  4. زندگی و آثار سلینجر در ویکیپدیا ( به زبان انگلیسی)
  5. زندگی و آثار سلینجر در ویکی پدیا ( فارسی )
  6. نگاهی به زندگی و آثار جی.دی.سلینجر، نویسنده آمریكایی( به صورت مختصر )
  7. جنگل واژگون - جی. دی. سلینجر
  8. داستان :يک روز خوش براي موزماهي اثر سلینجر در سایت دیباچه
  9. نگاهی به مجموعه داستان نغمه غمگین نوشته جی دی سلینجر
  10. ناتور دشت اثر بی نظیر سلینجر
  11. دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم/جی.دی. سلینجر/ترجمه: احمد گلشیری/انتشارات ققنوس
  12. کتاب: فرنی و زویی/ جی. دی. سلینجر
  13. ناتور دشت (جی . دی . سلینجر )
  14. «دختري كه مي شناختم» اثر سلينجر منتشر شد
  15. عنوان اثر : دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم
  16. "این ساندویچ مایونز ندارد" اثر سلینجر در کتابفروشیها سرو می‌شود
  17. ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 1:39  توسط   | 

آهای خبردار خبردار:

شوخی شوخی خوشه ی مارو دزدیدن دارن باهاش پز می دن

الان دیگه من جزو مرفین بی درد هستم و با تمام متمولین و مستکبرین و آقایون و خانومای فوق پولدار یکی شدم و دیگه خدا رو بنده نیستم ... آره بابا مگه الکیه؟!

خوشه ی ما هم معلوم شد و حالا دیگه از این جهان سوم و این خوشه ی سوم اون هم در این حکومت معجزه ی هزاره ی سوم می خوام دیگه سه نکنم ... می گی نه؟! بشین ببین چه می کنم

میگه در گوشم که طرف ماشین دویست میلیونی سوار میشه و تو خوشه ی دوم گذاشتنش ... می گم آخه هالو خان تو این مملکت که هلو می شه وزیر بهداشت و هر گیس بافته ای هنرمند و مشاور هنری میشه این که دیگه هیچیه ... وقتی نابغه ها و نخبه های ما کارگردان پرفروش سینما و پر بیننده ی تلویزیون میشن خوب اون بابا هم حتما بدبخت بیچاره است و تازه در حقش ظلم شده ... باید بیچاره رو می بردن تو خوشه ی نیم که البت سواد مواد که ندارن انداختنش تو خوشه ی دو ... آخه یکی نیست بگه بابا جون مگه شما فضولین ؟! حالا کارخونه داره که باشه! ملاکه که باشه! بیچاره مثل من و تو مرفه بی درد که نیست که بیاد تو این خوشه ... اصلا اینا بیان تو خوشه ی من، من می رم تو خوشه ی چهار یا نه پنج یا شایدم صد ... کلاس داره ها اصلا بیا بریم تو خوشه مویزا ... کیشمیشم بد نیستا ؟! هان؟!

راستی این عالیجناب راستگوی کبیر و هاله نور چرا نمیاد برامون یه دستور غذایی و زندگی و وسایلی و پوشاکی و پوشکی و مای بیبی و ما لاوی و آخ جونی و جیگری و ... قرار بده که دیگه این همه حرف و حدیث نباشه ... هان ؟! نظرت چیه؟! خوب بابا طرف همه فن حریف که هست... نخبه که هست ... نابغه که هست ... معجزه ی هزاره ی سه که هست ... نام آورترین آدم دنیا که هست ... قدرتمندترین و با نفوذ ترین مرد دنیا که هست ... الگوی بیش از صد رییس جمهور دنیا که هست ... داداش ناتنی و داداش تنی و پدر  و مادر همه ی کشورا و وزرا و جیگرای دنیا هم که هست ... پدر خونده ی کره ی زمین و دست نشونده ی خدای زمان که هست ... حالا یه رژیم غذایی به ما بده چی ازش کم میشه ؟! هان؟!

دیم دام دارام دیم دام دار        دیم دام دارام دیم دام دار

خوشه سومی ها به صف ... حاجاقا تو صف نزن تو هنوز اولی هستی برات زوده بیا این جا ... برو بابا جون تو صفت ... حالا حالا ها باید تاتی تاتی کنی جونم ... عزیزم ... نازی حیوونی ...

..................................................................

راستی عزیزم خیلی وقته ازت خبری ندارم اگه هستی برام یه کامنت بزار ببینم تو خوشه ی چندی ...

دروغ نگی ها؟! باشه؟!

برات دعا می کنم همیشه شاد باشی حتی اگه به من فکر نمی کنی!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 18:48  توسط   | 

                           دریا رازی داشت                       

                  با اقیانوس در میان نگذاشت                     

                                             و                                             

                                               نگذاشت دریاچه بفهمد                     

                                               شب هنگام                                            

                              غرید و کوبید و هر چه در دلش بود                        

                          به ساحل شنی هدیه کرد .                          

            ساحل نیز در دلش دفن کرد             

      همچنان که من و تو را  - که راز نگفته ی خشکی هستیم  -       

                           دفن می کند .                                                

 

این هم یک داستان دیگر از من:::::

"شاید یکبار دیگر برایم پیام بفرستد:دوسِت دارم" 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 20:43  توسط   | 

آخرین نفر از نسل قبل از من در فامیل پدری ام دقیقا مثل بقیه به شصت سال نرسیده سفر کرد، و غیبت این چند روزه سفر به شهری بود که ایشان را دفن کردند در آن. این خیلی جالب است که در این خانواده کسی نمی تواند رکورد شصت سال را بزند ولی هر کس می بیندشان فکر می کند حداقل پانزده سال بیشتر از سنشان دارند و این قاعده فکر کنم در خودم هم اتفاق افتاده و با این اوصاف باید از همین الان غزل خداحافظی رو بخونیم ... ولی نکته ای پیش آمد در این سفر که منو بیشتر به فکر واداشت ... دیدن آدم های مختلف از مکان های متفاوت که مثلا فامیل هستیم اما فقط چند سال یک بار به واسطه ی همین مرگ و میرها همدیگرو می بینیم ... البته این موضوع هم خیلی مهم نبود و نکته ای که می خواهم بگویم این بحث لعنتی سیاسیست که در این آدم ها بود و هست ... و تعداد زیاد مخالفین که بیشترشان دیگر اصل را قبول ندارند و تندروهای افراطی ای که اصلا دین را قبول ندارند و تعداد کمی که خدا را زاییده ی ذهن بشر می دانند و دنیا را متولد یک سلول که نمی دانم از کجا آمده می دانند و ... به هر حال جالب بود در این میان بحث های داغ سیاسی و ... اما باز هم من بیشتر ناراحت بودم که چرا این آدم ها این قدر کورکورانه جانبداری می کنند و  فرق این ها با طرف داران افراطی ولایت چیست؟! به عقیده ی من هر طرف که کورکورانه جانب داری کند احمق است و فرقی نیست بین هیچ کدام و ... و جالب این که با این که همگی موضع منو می دونستند اما وقتی از سر تعصب حرف بی ربط و سندی می زدند و من مقابل آن حرف می ایستادم ( مثل بعضی از دوستان وبلاگی خودم ) به من انگ می زدند که مثلا من نمی دانم کدوم طرفی هستم و موضعم مشخص نیست و از این حرف ها و متاسفم برای آدم هایی که فکر می کنند حتما یا باید این طرفی باشی و یا آن طرفی ؟؟!! به هر حال من این چند روز رو با یک مریضی حساسیتی و یک مریضی سیاسی و یک ضایعه ی فامیلی در یک شهر دور گذراندم و جسم و روحم را از دست دادم و حالا که برگشته ام انگار چلانده شده ام و رمقی ندارم و مرا اگر چند روزی نیستم ببخشید ... خیلی خسته ام و بیش از آن چه فکر می کنید کلافه ام ...

در ادامه یک داستان قدیمی از خودم که خیلی هم کوتاه است می گذارم باشد که مورد قبول افتد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:36  توسط   | 

چند وقتیه که به این موضوع فکر می کنم که ما واقعا چی می خوایم؟!

بدون تعارف من نمی تونم به این آدم ها که الان ادعای طرفداری از من و تو رو دارن اعتماد کنم و همه ی این ها امتحان پس دادن و همشون هم رد شدن ... این "رسایی" که تو مجلس چرت و پرت مدام میگه و اندازه ی یک بچه هم سرش نمیشه اتفاقا چند روز پیش حرفی زد که بد نبود و از تاریخ صفحه ای بیرون کشید که قابل تامل بود ... خطاب به آقای "رفسنجانی" گفت که طبق فلان سند شما در سال ۶۰ گفته اید که آقای "شریعتمداری" از مرجعیت ساقط شده و ... و امروز چطور می گید که کسی نمی تونه کس دیگه ای رو از مرجعیت ساقط کنه ... خوب توجه کنید که چی شد!! ... این آدم ها همشون زمانی گاف دادن و امروز حرفاشون دیگه به درد نمی خوره ... من فکر می کنم که اکثر اینا نون به نرخ روز خورن ... من از اون طرف که اصلا حرف نمی زنم که مثلا جناح اصول گرا هستند ولی متاسفانه سواد ندارن اصول رو درست بنویسن ... حرفم با این خودی هاست که روزی ناخودی بودن و امروز هم من خودی بودنشون رو باور نمی کنم ... همین "موسوی" و "کروبی" و بقیه ... ببینید موقع ریاست جمهوری "خاتمی" آدم هایی دور "خاتمی" رو گرفتن که بیشتر از این که به فکر اصلاحات این مملکت باشن به فکر رسیدن خودشون به جایی که مد نظرشون بوده، بودن و همین منیت و خودخواهی باعث شد جریان اصلاحات چنان بشکنه که آدمی مثل "احمدی نژاد" بتونه سر بلند کنه و به این جا برسه ... ما اگر اشتباهات خودمون رو بپذیریم آن وقت می تونیم گام بعدی رو برداریم و در غیر این صورت هیچ پیشرفتی صورت نمی گیره ... مثلا وقتی "عبدالله نوری" در زمان امام و پست وزارت کشوریش لودر برمی داره تا خونه ی آقای "منتظری" رو خراب کنه و امروز تبدیل به یک مبارز خستگی ناپذیر می شه حتی اگر این ژست اون واقعی باشه باید بپذیره که خطاهایی داشته و در دنیای امروز که دنیای اطلاعات و رسانه است اون فقط می تونه ترمز جریان اصلاحات باشه و باید در سایه بمونه و از خودگذشتگی داشته باشه و بگذاره جریان با آدم هایی که دست دشمنان سندی ندارن پیش بره و از این دست آدم ها زیاد بودن و هستن که بودنشون ضرر بیشتری داره برای این نهضت ( مخصوصا در این کشور عوام زده و عقب افتاده که مردم هر دروغی رو می پذیرن چه برسه به راست) ... دوستان ما باید توجه داشته باشن که با این مردم با شتاب و سرعت نمی شه اصلاحات رو پیش برد و باید با پنبه سر برید و باز اشاره می کنم به رفتارها و حرف های اطرافیان نزدیک آقای "خاتمی" مثل جناب "ابطحی" عزیز و" محمد رضا خاتمی" و "محسن آرمین" که هر کدوم با تندروی ها و در نظر نگرفتن سطح مردم زمانه باعث انفجار و متلاشی شدن جریان اصلاحات شدن ... این بحث خیلی مفصله و من قصد مقاله نویسی نداشتم و ندارم چرا که اگر چنین قصدی داشتم باید برای تمام حرف هام سندی ارائه می دادم که جاش شاید این جا نباشه ( البته سند دارم و قابل ارائه نیز هست) این ها فقط درد دل من بود و لاغیر ... کاش عمیق تر نگاه می کردیم و ما مثل رقبایمان عوامانه و کورکورانه پیش نمی رفتیم ... کاش کمی مطالعه کنیم و بدانیم که کجا ایستاده ایم و پیشینیان چه کردند و بتوانیم حدس بزنیم آیندگان چه خواهند گفت و کرد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:12  توسط   | 

 

بازم رفتم و مطلبی رو تو وب دوستی خوندم و بر اساس اون متنی نوشتم که این بار اصلا به مطلب زیبای دوستم ربطی نداره اراجیفی که نوشتم ، اما برای خالی نبودن عریضه این جا ثبتش کردم که هی غر نزنین که چرا به روز نمی شی ...   من هنوز زنده ام ............ :

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند!!
من می خواستم یک آیت الله العظمی شوم امااین شدم
آیت خدا که هستم و حالا کلی قد کشیده ام حتما عظمی هم شدم!
می نویسم و با قلمم مدت هاست که ازدواج کرده ام و او آن قدر خوب و نازنین است که می گذارد گاهی با کیبوردم هم بخوابم اما هیچ گاه این دو همراه من با هم جمع نمی شوند!
بازی می کنم با تمام نقاب هایی که آدم ها به چهره می زنند و سعی می کنم اداهای آن ها را خوب به خاطر بسپارم تا روزی بازیشان کنم
چین و چروک هایشان را که دیگر قلابی نیست  در ذهنم نقاشی می کنم تا روزی که خواستند نقاب هم دیگر را بزنند برایشان نقش دیگری را بزنم تا همدیگر را گاهی بازی کنند
از تمام بازی ها و نقاب هایشان و حتی اسباب بازی هایشان عکس می گیرم تا روزی که یادشان رفت چه بودند به یادشان بیاورم
دوستشان دارم گرچه نمی دانم حقیقیست یا مجازی و گرچه نمی دانم که دوستم دارند یا نه ... حتی مجازی!
پدرم را تا به حال خواسته ام به اشکال مختلف در ذهنم بسازم اما او که قبل از تمام این رنگ ها و نقاب ها و بازی ها مرد نمی توانم به غیر از یک چهره طراحی کنم!
خون می بینم و شمشیر و بعد دست و بعد لباس سبز و بعد صورتی که مثل ماه می درخشد و جوی هایی که خون در آن جاریست و دنیایی که دارد حلاجی می شود اما محل نمی گذارم و روی بوم رنگ خاکستری می زنم و گل می کشم و دست چروکیده ای و لباس سفید و صورتی که دارد می خندد و مثل تمام صورت هاست و بعد جویی که آب زلال در آن جاریست و مردمانی که زیر سایه ی درخت گل می گویند و گل می شنوند و دخترکانی کوزه ی شراب به سر که می چرخند و می خوانند و پسرکانی که فقط یک دختر را در آغوش گرفته اند و آسمانی که ابرهای زیبایی در آن در حرکتند ...
روی ماه را کامل نقاشی میکنم که ابر ها را کنار زده و همه چیزم را می بیند
و خودم را نمی کشم
می خواهم همه چیز را از بیرون نگاه کنم
من نباشم بهتر است
شاید وقتی سیر نگاه کردم و جای خودم را درون نقاشی ام پیدا کردم خودم هم گیوه ها را بکنم و بیایم کنار جوی و دخترکی را که برای خودم نقاشی کرده ام را و فقط او را کنارم بنشانم و گل بگوییم و گل بشنویم و اگر او راضی بود بکارتش را من و فقط من بردارم و با هم شاد باشیم
از رویا بیرون می آیم و می بینم که صفحه ی کامنت دانی دوستم را پر از اراجیف کرده ام و دلم می خواهد پاکش کنم که دوستم بزرگواری می کند و می گوید بگذار باشد بالاخره این وسط با این همه حرف حساب یک اراجیف هم بد نیست ... خوش حال می شوم و ثبتش می کنم و می روم ... اما خصوصی اش می کنم که دوستم اگر صلاح دانست عمومی اش کند و اگر نه که هیچ ... پاکش هم که بکند دل گیر نمی شوم و از صراحتش خوشم می آید و راضی می شوم به رضای دوست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 15:38  توسط   | 

بر در و دیوار نوشته اند و بر منابر گفته اند و شعار داده اند که اگر اینان دست نکشند عاشورایی دیگر به پا می کنیم ... من محض خاطر این که کمی این دوستان عزیز بفهمند و حرف را مزه مزه کنند باید برایشان نکاتی را بازگو کنم :

عزیزان من که خیلی دوست داشتم آگاه بودید تا لااقل پز بدهم با آدم های عاقل و آگاه درگیرم! عاشورا و داستانش را یک بار دیگر مرور کنید و ببینید چه کسی عاشورا را راه انداخت ... حسین(ع) که می خواست برگردد و به صراحت اعلام کرد با کسی سر جنگ ندارد و این یزید بود که راه را بر ایشان سد کرد و نهایتا با لشکرش بر ایشان تاخت!!

دوستان دیروز که امیدوارم باز دوست بشویم با هم! آن زمان خلیفه ی مسلمین و حکومت اسلامی دست یزید بود نه دست امام حسین و این یزید بود که به زور بیعت می خواست بگیرد و امام حسین بود که از بیعت کردن سر باز زد و این قضیه دقیقا برعکس شده الان پس شما چطور خود را حسینی می دانید حال این که دقیقا یزیدی عمل می کنید البته من شما را یزیدی نمی دانم بلکه خودتان تاریخ را باز نبش قبر کردید و فکر کردید که عبای امام حسین از آن در می آید اما تاریخ که دست من و شما نیست و به قامت شما ردای خلافت یزیدی را برازنده دانست ...

مهربانان دیروز و خشمگینان امروز! این حسین (ع) بود که توصیه می کرد و سخنرانی می کرد و تا می توانست حرف زد و این یزیدیان بودند که بی توجه به حرف های او کشتند و  آتش زدند و ...

عادلان دیروز و بی انصافان امروز! این لشکر حسین(ع) بود که در اقلیت بود و اگر امروز شما با تجمع دیروز مدعی می شوید که حداکثرید و رو به رویتان خس و خاشاکی بیش نیستند باید به اطلاع برسانم در تاریخی که خودتان برایمان نقل کرده اید لشکر یزید هزاران برابر لشگر حسین(ع) بود ...

راست گویان دیروز و نیرنگ پیشگان امروز! اگر خوب تاریخ را خوانده باشید حسین (ع) هیچ طبل و دهل و پیش قراول و پس قراول و جارچی نداشت و چون معصوم بود دروغ نمی گفت و برای پیروز شدن قرآن سر نیزه نکرد و از پیامبر که جدش بود مایه نذاشت و ... اما بر عکس رو به روی او برای به شهادت رساندن حسین(ع) از شریح قاضی فتوا گرفتند که ریختن خون حسین واجب است و تمام کوفیان با وضو بر حسین و یارانش تاختند و همه پیشانی شان پینه بسته بود و ... و اگر تاریخ را خوب خوب خوانده باشید این عمروعاص بود که وقتی رو به روی قرآن ناطق نتوانست بایستد قرآن بر سر نیزه کرد و ...

و در آخر باید بگویم ای کاش شما دقت بیشتری داشتید ... در شطرنج وقتی حریفت حرکات احمقانه می کند و تو می توانی به راحتی ببری به دلت نمی چسبد و حریف هر چه چالاک تر و تیز تر باشد از مبارزه لذت بیشتری می بری ...

یادتان باشد ( البته اگر هنوز مثل قدیم ها کتاب می خوانید ) روانشناسان گفته اند که هیچ وقت آخرین حد تنبیه را برای کودک در نظر نگیرید چون او می داند که بالاتر از سیاهی رنگی نیست !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:34  توسط   | 

نمی دونم چرا بعد از خوندن کامنتام که نود درصدشون خصوصی هستن و این موسیقی که از وب شیدا پخش می شه دلم می خواد گریه کنم
نمی دونم چرا هستم چرا باید باشم چرا ادامه میدم چرا باید این حرف ها رو تو وبم بزنم و چرا باید راجع به من این جوری فکر کنن
نمی دونم دیگه کی دوستم داره و کی دشمن منه
نمی دونم آدم ها چه گناهی کردن که باید مطالب منو تحمل کنن
نمی دونم نمی دونم نمی دونم
اینا اشکن که دارن از چشمام پایین میان؟!
اونم اشک پیرمردی که نمی خواد قبول کنه که پیر شده و یا داره پیر میشه و نمی خواد قبولش کنه
مردم نمی تونن از این پیرمرد بپذیرن این نحوه زندگی و این جور حرف ها رو
مردم نمی خوان قبول کنن که منی هم وجود دارد که این جوری می نویسد
آدمی که انگار دیگه آدم نیست چون مثل اونا فکر نمی کنه و مثل اونا نمی نویسه و مثل اونا فکر نمی کنه
من اگر آدم نیستم پس چی هستم؟!
اگر نمی فهمم اگر نمی دونم پس باید چکار کنم
می خوام داد بزنم
می خوام بلند بلند گریه کنم
می خوام بچه باشم و به خاطر هر چیز بی اهمیت بهونه بگیرم و پا بکوبم زمین
می خوام شیشه بشکونم
می خوام می خوام می خوام
اما فقط تو فضای مجازی می تونم این کارارو بکنم
و نمی دونم چرا تو همین فضای مجازی هم این قدر منفور می شم وقتی اینا رو می گم و این کارارو می کنم
اینا اشکن که دارن گونه هامو خیس می کنن و تو ریش های بلندم گم می شن؟!
اینا اشکن که نوک ریشهای بلندم رو گرفتن و تاب می خورن و دنبال جایی می گردن که بپرن روش

اینا هم نمی خوان با من باشن و با سرعت خودشونو پرت می کنن تا با من نباشن
دستام می لرزن
بدنم درد می کنه
سیگار می کشم و می نویسم
پشت به پشت روشن می کنم
و با یک دست تایپ می کنم
از دلتنگی هام می نویسم و از این که چقدر امروز احساس کردم تنهام
چقدر زجرآوره که رویاهات واقعیت بشه و تمام دنیا چماق بشه و تو سرت فرود بیاد که: خجالت نمی کشی این جوری فکر می کنی
من ادامه ندارم
دنباله ندارم
من بین این پالتو و این شال بلند گم شدم
من دیگر وجود ندارم
من بین دود سیگارم گم شدم
من بین رویاها و واقعیت هایی که عین فساد و خیانته گم شدم
شاید باید دروغ بگویم
دروغ بنویسم
به دروغ بخندم
شاید باید به دروغ زنده باشم
شاید باید در حقیقت بمیرم
کاش می شد تموم کنم این متن را
تموم کنم این وب را
تموم کنم این نت را
تموم کنم این زندگی را
و تموم کنم این دنیا را
شاید باید ...

شرمنده که این جوری یک دفعه حرف های دلم رو ریختم بیرون
راستی واقعا این اشکه که کیبوردم رو خیس کرده
این اشکه که داره کاغذهای روی میزم رو خیس می کنه
پس چرا سرخه؟!
چرا دارم بی حس می شم؟!
چرا دیگه نمی تون م م م ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 15:8  توسط   | 

  1. نوشتنم نمی آید اما خیلی چیزهای دیگرم می آید
  2. گفته اند که نگویم پس نمی گویم که ...
  3. اما می گویم باز هر چه شد شد چکار کنم نمی تونم ساکت بمونم به خدا
  4. خدا موجودیست که اولین بار در قصه ی یک پیرزن اسکیمو در قطب خلق شد و برای بارور شدن قصه ها و هیجانی تر شدن شان هی قوت گرفت تا جایی که خود قصه سرا شد و پنداشت می تواند قصه هایش را به واقعیت تبدیل کند ....هان؟! آره تو راست می گی ... می دونید خدا الان چی گفت ؟! ... گفت: ما کردیم و شد
  5. ریختن تو حسینیه و وسط دعا و عزاداری زدن و شکوندن و .... بعد می گن ... عجب بدبختی ایه ...
  6. بابا دمش گرم عمرو عاص یک خدعه زد و گرفت و تموم ... اینا هر چی می زنن نمی گیره خوب بابا جون شاید هیزمش تره ...
  7. شاید هم راست بگه که از اون حرکت من ناراحته و من باید اون روز هم در عرض بیست دقیقه تو همون ماشین کارش رو تموم می کردم و چون نکردم شاکیه ...
  8. این نامردیه ... دوست دختر ما نامردی کرد و گذاشت بدزدنشو و برن باهاش پز بدن ... کار بقیه رو سخت کرد حالا دیگه گزینش سخت تر میشه و دوستای دیگه باید سخت مورد آزمایش قرار بگیرن و ...
  9. بابا این وب سیاسی نیست به جون خودم و فقط می خواد کمی حرف بزنه چکار کنه صاحاب بی صاحاب این وب که حرف امروز سیاسی شده و دیگه حرف دیگه ای پیدا نمیشه ... لامصبا دوست دختر مارو پس بدین خودمون کلی مونده باهاش پز بدیم ... ولی عجب چیزیه ها حال می کنید ؟!
  10. اصلا حوصله ی نوشتن ندارم و فقط دلم می خواد یک بار دیگه این مال دزدی رو بم برگردونن تا کاریش بکنم که به درد هیچ کس دیگه نخوره ... کدوم مال ... همین که ...
  11. کلمات از ذهنم فرار می کنن یا شاید هم یکی داره می دزدتشون و داره باهاشون پز می ده و خبر نداریم  ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهاااااااایییییییییییییی اون یارو که داری می بری و می گی منافقه یک عمر به دستور خودت پشتش نماز خوندم و زیر بیرقش سینه زدم ... ببینم کی داد می زنی که خودت منافقی ... جون من از همین الان بگو این همه سال باز سر کارم نذار ... بابا شوخی کردم ... دیوونه  نشی ها ... نه به جون خودم تو خیلی خوب بودی تمام مدت نوشابه می دادی با کیک بخورم همین ... من برای همه می گم چقدر ناز بودی ... همین ... راستی اسم بچمون رو چی بذارم ... همین که تو روده هام کاشتی ... راستی مگه از روده به جنین راه داره ... آخ قربونش برم داره تکون می خوره ... کاش ولم نمی کردی تو این بیابون خدا ... شبا همش یادت می کنم ... نه به جون خودم نمی گم ... نمی گم ... به خودت دارم می گم فقط ... اصلا آقایون و خانم ها من خودم خواستم که این آقا منو ....
  12. هییییییییییییییییییییی دوست دختر مارو ندزد نامرد حالا که نه ولی یه روزی به جون خودم دوست دخترت رو می دزدم ... به جون خودم من دلم نمیاد که با دوست دختر تو از این محبت ها بکنم که تو با من کردی ... نه ببخشید با دوست دخترم کردی ... نه ببخشید من ظالم تر از اینم که بتونم مثل تو ... من احمق تر از اینم که مثل تو ... من ....
  13. نوشتنم نمیاد و نوشتنم نمیاد و نمیاد اما دوست دارم این لامصب رو که تو دلم داره تکون می خوره تو ادامه ی مطلب این پست بزام ... آآآآآآآآآآآآآآخ وواااااااااااااااااااااااااااااای خدا جونم ... آآآآآ آآآآآ آآآآآ آآآآآ آآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 16:59  توسط   |