تبليغاتX
بادبادک بی دنباله

                

   

     عشق بازی در میدان جنگ

 

زیر رگبار  گلوله ی سنگین دشمن دراز کشیده بودم ؛ تکان نمی خوردم که دستی را روی رانم حس کردم . برگشتم هیچ کس نبود . دوباره سرم را پایین گرفتم و دنبال فرصت بودم تا بروم توی کانال و برگردم پیش بچه ها . باز دوباره رانم را آرام نوازش کرد ، خوشم آمده بود و دلم نمی خواست بدانم کیست و چه کار می کند . از جا پریدم ، کسی نبود و چند  تیر کنارم  زمین خورد  و یادم آمد که جایی هستم که یک اشتباه جانم را می گیرد . دوباره دراز کشیدم .دست گذاشتم روی جیب پیراهنم ؛ دلم هری ریخت ، نقشه نبود . سریع جیب شلوارم را چک کردم ؛ نفس بلندی کشیدم و خیالم راحت شد . باز کارش را ادامه داد . دمر بودم و اذیت می شدم . انگار او هم سختش بود و دستش را نمی توانست حرکت دهد . به پهلو روی دست راستم دراز کشیدم ، دست گرم و لطیفی داشت . نگاه کردم ؛ شلوارم پایم بود ، فانوسقه هم روی  آن بسته شده بود  و دکمه هایش هم باز نبود اما دست او را روی پوست پایم حس می کردم و دست دیگرش را که از روی شکم لغزید بالا و آمد روی سینه ام .  لبم را مک زد ؛  کامل برگشتم و به پشت خوابیدم . تن گرم و لطیفش را روی خودم حس کردم که به سبکی پر بود . دست کشیدم روی موهایی که نمی دیدم و بعد گردن و کمر ش و بعد هم پستانش که سفت و بزرگ بود . آرام لبش را بوسیدم و مکیدم . صدای بچه ها را شنیدم که صدایم  کردند . انگار از آتش سنگین بعثی ها فهمیده بودند که من چند قدمی کانال گیر کرده ام . اما مگر او  گذاشت جوابشان را بدهم . تا  آمدم جواب بدهم  بلند شد و نشست . داد زدم : « می بیننت ، بخواب ...» مرا با تمام وجود مکید و  کشید در خودش و بالا و پایین  پرید . صدای نفس نفس هایم نگذاشت حرفم را تمام کنم و محکم پهلوهایش را گرفتم و فشار دادم . لبم را محکم تر  مکید و سریع تر بالا و پایین  پرید و من جیغ  کشیدم و کیف  کردم و بعثی ها تعداد خمپاره ها را بیشتر  کردند . با هر صدای خمپاره  لرزیدم و نگاه  کردم به کانالی که اگر توی آن قرار می گرفتم می توانستم برگردم عقب و نقشه ی دقیق تجهیزات عراقی ها را برسانم به دست بچه ها که مدام صدایم می کردند و التماس می کردند که اگر صدایشان را می شنوم چیزی بگویم .اما همین یک قدم تا کانال را طوری خمپاره باران کرده بودند که نتوانستم از پشت تپه ی کوچکی که پناه گرفته بودم تکان بخورم . با هر صدای تیری  پرید بالا و پایین و من با هر لغزش بدنش فریاد  زدم و پستانش را مشت  کردم . هر چه عشق بازی  کردیم حریص تر شد ؛ لذتش بیشتر شد و سرعتش بیشتر و دیوانه کننده تر . طاقت نیاوردم و کمرش را محکم گرفتم ؛ لبش را بین دندانهایم گذاشتم و بلند ترین جیغی که از حنجره ام می توانست بیرون بیاید کشیدم . لرزیدم و وارفتم ، بدنم سست شد و او هم لرزید و روی من افتاد که کمی سنگینی اش را حس کردم و برای اولین بار صدای نفس های تندش را کنار گوشم شنیدم . فریاد های بچه ها به اوج رسیده بود . از رویم بلند شد . دستم را کشید . بلند شدم اما می ترسیدم که بعثی ها بزنندم . محکم تر دستم را کشید ؛ از بدنم انگار بیرون آمدم . لباس هایم پاره شده بود ، بدنم سرخ بود ،  کنارم خون روی شن های داغ بیابان مانده بود که بخار شود و بالا برود یا توی زمین   . بالا رفتم ؛ بدنم همان جا پشت تپه ی کوچک دراز کشیده بود . دورش مدام خمپاره بود که به زمین می خورد . بچه ها توی کانال توی سرشان می زدند و گریه می کردند . بعثی ها پشت خاکریزشان دنبال راهی بودند  تا به بدن من برسند . روی ابر ها رفتم . سردم شد و به او گفتم ، محکم بغلم کرد و روی ابرها خوابیدیم و گرم شدم . دلم می خواست نقشه را به بچه ها برسانم تا بدانند که عملیات لو رفته اما بدن گرمش همه چیز را از یادم برد و فقط به او فکر می کردم و دنبالش  دویدم  . رسیدیم به باغی بزرگ ؛ دستش را محکم کشیدم تا پشت درخت بید مجنون کنار رودخانه با او عشق بازی کنم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:37 توسط حامد جلالی |


خيال خام پلنگ من، به سوی ماه جهيدن بود

...و ماه را ز بلندايش به روی خاک، کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ديدارت

شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم _ موازيان به ناچاری _

که هر دو، باورمان ز آغاز، به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من

فريب کار دغل پيشه، بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود

مرحوم حسین منزوی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 5:27 توسط حامد جلالی |


                                         

                   

 

                                       کیسه های برنج

 

گونی های برنج را جا به جا می کرد . گفتم : « خیلی حرفه ای بلند می کنی ! »  گونی را روی کولش جا به جا کرد و گفت :« یادت رفته می گفتن که ایکی ثانیه باید سنگر آماده بشه  »  و باز گونی دیگری را بر داشت و از در آهنی انبار تو رفت و چند دقیقه دیگر برگشت . فلاکس را از زیر داشبورد ماشینم برداشتم و توی لیوان چای ریختم و گرفتم طرفش ، گفتم : « یه چای بزن شارژ شی . » چای را گرفت و نگاه کرد به گونی های بار نیسان  که نصف شده بود . گفتم : « حالا یه کارگر افغانی می گرفتی بد نبود ! »  عرق پیشانی اش را پاک کرد و دو طرف کوچه را ورانداز کرد و گفت :« همین حالاشم دلم می لرزه ! » گفتم : « واسه خاطر من ؟! » گفت : « ناراحت نشی ها بیست ساله ندیدمت نمی دونم چه قدر عوض شدی ، البته دروغ نگم تو میدون بار وقتی دیدمت انگار دنیارو بم دادن ، همین که پیدات کردم به همه چی می ارزه » و بلند بلند خندید . زدم رو کتفش و گفتم : « باور کن محتاج چندر غاز پولی ام که می دی و گرنه به جون خودت می گفتم . » دستم را محکم گرفت و مثل شبهای عملیات فشار داد شاید هم بیشتر و گفت :« هول ورت نداره  پسر؛ هر چی هم از هم دور بوده باشیم اما کلی کنار هم جنگیدیم . »  یک چای دیگر برایش ریختم و گفتم :« من هر چی می خوام بگم حاجی ؛ تو خودت یادم دادی ، اما حیفم میاد شونه هایی که گونی خاک سنگر رو حمل کردن حالا گونی برنج احتکار کنن . » چای را نخورده پقی کرد و گفت :« یوسف دیگه داری رو اعصابم راه می ری ، من یه مقدار پول داشتم و برنج خریدم ، این کجاش ایراد داره ؟! » گفتم : « اون جاش که یکی خبرایی بت داده حتمی والا چرا با اون پولت چیز دیگه ای نخریدی ؟! » حاجی گونی دیگری برداشت و گفت : « این فضولیا به تو نیومده ، تو نیسانتو بچسب ! »  فلاکس را پرت کردم رو صندلی ماشین و دادزدم : « شیش تا ترکش تو کمرم جا خوش کردن سر تا تهش همین یه ابول قراضه رو بم دادن ، حضرات از بغلشون نیمچه ترکش رد شده تو کاخ جفتک وارو می زنن ! » حاجی گفت : « هر کسی رو تو قبر خودش میزارن ، راستی از وقتی پشت فرمون  نشستی حرف زدنتم فرق کرده ؟! »  نشستم پشت فرمان و دیگر چیزی نگفتم تا کار تمام شد . پولش را که گرفتم حاجی به زور پیشانی ام را بوسید و حلالیت طلبید .

یک ماه بعد قیمت برنج دوبرابر شد که یاد حاجی افتادم . زنگ زدم و گفتم :« ای نامرد اگه سهم منو ندی انبارتو لو میدم ؛ این دیگه خیلی نامردیه ! » گفت : « خوب شد زنگ زدی رفیق ، فردا شب بیا جلو انبار ، سهمت آماده است ! » ترسیدم که مبادا بلایی سرم بیاورد ، اما یاد گریه ها و ناله های حاجی تو نیمه شب های جبهه افتادم ؛ شاید محتکر شده باشد اما دیگر قاتل بعید بود باشد . سر ساعت رفتم جلوی انبار . پیاده که شدم حاجی پرید طرفم و بغلم کرد و مدام منو می بوسید ، یاد شب های عملیات افتادم که می پریدیم تو بغل هم و گریه می کردیم و از هم حلالیت می طلبیدیم ، حاجی گفت : « شرمنده یوسف جون که بت نگفتم ، من می دونستم اوضاع به هم می ریزه ، ترسیدم بت بگم شیطون گولت بزنه و بری برنج احتکار کنی . » خندیدم و گفتم : « اِ اِ اِ ... که شما تنهایی حال کنی ؟! »  دست گذاشت روی شانه ام و گفت : « یوسف جان ، این پلاستیک های پنج کیلویی رو طوری باید بذاریم پشت ماشین که معلوم نباشه ؛  امشب فقط می رسیم چند تا محله بریم .  تو رو خدا کسی از این موضوع بویی نبره . تا چای بخوری من کیسه ی آدرس های امشب رو بذارم پشت ماشین . راستی میدونم خودت مواظبی اما محض احتیاط می گم این خانواده ها آبرو دارن سعی کن همسایه ای کسی نفهمه داریم کمکشون می کنیم  حتی اگه شده دروغ مصلحتی بگیم ... باشه ؟ »  سرم را تکان دادم . حاجی رفت تا کیسه ها را بار بزند . فلاکس را آوردم و چای ریختم و نگاهش کردم . مثل دزدها آرام کیسه ها را پشت ماشین جاسازی می کرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط حامد جلالی |