تبليغاتX
بادبادک بی دنباله

آقا اومده دست گذاشته رو سیب زمینی پشندی می گه این رو خودم باید بفروشمش ... بابات خوب ننه ات خوب تو رو فرستادم دانشگاه درس خوندی برای خودت مهندس شدی دکترا گرفتی که بری کارای گنده گنده بکنی حالا اومدی می خوای سیب زمینی پشندی بفروشی ... از شما چه پنهون قلی بقال می گفت خودش با اون جفت گوش کرش شنیده که پسره رو کل کل با غلام میوه ای می خواد این کار رو بکنه آخه پسر غلام میوه ای که تازگی ها دکتر گوش و حلق و بینی شده سیب زمینی پشندی از دهاتشون میاره و می ده سیری ده شاهی و این پسره ی الدنگ ادعا می کنه که می تونه سیری ۹/۹ شاهی بفروشه و می تونه به این مردم بدبخت کمک کنه و دست این پسر غلوم رو از گرون فروشی و ظلم به مردم فلک زده کوتاه کنه ... ای آقا سر مبارکتون رو درد نیارم ... آخر سرم هر چی به گوشش خوندم به گوش کر تر از خرش نرفت و سر همین قضیه با پسر غلوم دعواشون شد و سیب زمینی پشندی ها رو تو سر هم کوبیدنو چندتاییش هم در رفت و تو سر و کله ی مردم خورد و چند تایی شیشه ام شکست که خدا می دونه کی باس تو این چله ی زمستون تاوونشونو بده ... منم که نمی تونم با این حال خرابم دنباله این پسره باشم ... هی ام این اهالی می گن تو که با این غلوم رفیق جون جونی بودی چرا کاری نمی کنی منم می گم آخه  این پسرمه هر چی این پسره الدنگ بگه باس قبول کنم البت نظر غلوم هم محترمه اما نظر من به نظر پسرم نزدیک تره اما اهالی گوششون بدهکار نیست و هی این کف کوچه و خیابونا می رن و میان و اراجیف بارم می کنن ... القصه باقیش رو نمی دونم چی میشه فقط خداکنه نسل این سیب زمینی پشندی از روی زمین برداشته شه که بیچارم کرد ... البت نسلش از همه جا کنده شه ...  آخه گفتم از رو زمین یهو می بینی از تو آسمون در میاد آخه اینا دنبال یه چیزی می گردن مث سگ و شاغال به جون هم بپرن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:58  توسط   | 

 

میمونی را حیوانات سلطان جنگل کردند

این میمون خوب می توانست حرکات شیر را تقلید کند

حیواناتی که ظاهر شیر را دیده بودند از میمون خیلی خوششان آمد و دورش جمع شدند ولی حیواناتی که شیر را دیده بودند و  اخلاق و رفتار شیر را هنگام ریاستش بر جنگل دیده بودند با میمون مخالفت کردند ... میمون فکر کرد مخالفت حیوانات برای ظاهر اوست و یک شب رفت بالای درختی و پشت به ماه ایستاد طوری که ماه دقیقا پشت سرش باشد و به حیوانات گفت : ببینید من هم دور سرم یال دارم تازه این یال زیباتر از یال شیر است چون نور دارد و.... حیوان هایی که میمون و حرکات مسخره اش را خوب می شناختند از حرف های او ناراحت شدند ولی از آن جایی که گرازها و شغال ها و کفتارها و بعضی دیگر از حیوانات بدجنس جنگل طرف دار میمون بودند آن ها نتوانستند کاری بکنند و هر روز از گوشه و کنار جنگل خبر می رسید یکی از حیوانات مخالف میمون کشته شده است ... 

( شرمنده بقیه ی داستان را بلد نیستم فقط می دونم که توی یک غاری تو اون جنگل نوشته شده که یک روز یک پرستویی می آید که تمام حیوانات بد را نابود می کند اما از طرفی میمون قصه ی ما چند وقتی است که به غار می رود و در خفا تمرین پرواز می کند موش کور که این قضیه را دیده بود می گفت که او خودش را به شکل پرستو درست می کند و با بالهای ساختگی تمرین پرواز می کند ...)

-----------------------------------------------

راستی حالت چطوره عزیزم ؟!

خوب بود ؟ خوشت اومد ؟ می بوسمت .... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:3  توسط   | 

goft bishtar benevis

goftam chashm

goft hayajani tar

goftam chashm

goft hessi tar

nagoftam chashm

nagoft ensani tar

goftam emkan nadarad

...

..

.

goft nanevis

nagoftam tamame johare sabze ghalamam ro tamam kardi

nagoft ...

naneveshtam ...

.

..

...

faryad zadim

 ghalamam ghermez nevesh:

delam khoon ast

to ra be khoda digar nanevis

sabr kon

sabr kon

sabr

sahar nazdik ast

 

 

خوب اینم قرمز پوشیده بود

خوب اینم خوب خوب اینم قرمز پوشیده خوب اینم قرمز پوشیده بود بود اینم قرمز خوب اینم قرمز پوشیده خوب اینم قرمز پوشیده بودخوب اینم قرمز پوشیده بود  بود خوب اینم قرمز خوب اینم قرمز پوشیده بود پوشیده بود پوشیده خوب اینم قرمز پوشیده بود خوب خوب اینمخوب اینم قرمز پوشیده بود  قرمز پوشیده بود اینم قرمز پوشیده بود بود قرمز پوشیده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:14  توسط   | 

دیشب دیدم که یه شاخه گل تو کامنتای خصوصیمه و کنجکاوی و اخلاق مداریم !!! وادارم کرد برم تو وبش (شکارچی)... شعری نوشته بود که جالب بود و من باب وظیفه ی وبی براش کامنت گذاشتم که یه کپی از کامنتم رو  آوردم این جا ... خوب  مگه ما دل نداریم از این چیز شعرا بنویسیم ؟!

می آیم
با اینکه راه زیاد است
و
درشکه ای ران های رنجورم را انتظار نمی کشد
می آیم و
تو را نخواهم دید
چرا که صبرت را زیاد نمی دانم
و
دلت را قرص!
اما
سکوت بی تو را دوست دارم
و
رقصیدن با سایه ام را!
در هوایی مه آلود
سایه ی درخت
درشکه ای ساخته است
که سایه ی من و سایه ی سایه ام در آن می نشینند
و
در امتداد جنگل
سایه ی سایه ی من و سایه ی سایه ی سایه ام
که از پنجره ی رو به جنگل درشکه ای
که از سایه ی درخت درست شده
دیده می شوند
تانگو می رقصند
حیف
حیف
حیف که
من دیر می رسم
والا
تا تانگو و سکوت
راهی نمانده است!!!

******************************

خوب بد نیست یه چیزی هم بنویسم ... مثلا بنویسم که سایه ی هر چیزی انگار شبیه خودشه ... یا شاید بستگی به منبع نور داشته باشه ... پس اینا که فکر می کنن خیلی بزرگن نکنه که به جای خودشون به سایشون همیشه نگاه می کنن و ... بدتر این که از منبع نور هم همیشه فاصله دارن ... بی خود نیست توهم هاله ی نور دارن ... آدما همیشه دنبال نداشته هاشون می گردن دیگه ... البته در مورد  بعضی ها باید بگم که اصلا خودشونم نیستن انگار سایه یا سایه ی سایه یا سایه ی سایه ی سایه ی خودشونن یا ... بی خیال ... :

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:23  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:6  توسط   | 

همیشه هم این طور نیست  یعنی برای من که این طور نبوده  :

چند وقتی یکی برام آف می گذاشت و من اعتنایی نمی کردم   تا این که یک روز تا بالا اومدم مچمو گرفت و شروع به چت کردیم ... می گفت دختریه ۱۹ ساله و عکسشم برام فرستاد ... فکر کردم سرکارم و بدون دقت به چت ادامه دادم ... چند وقتی گذشت و شمارشو برام فرستاد ... زنگ زدم صداش با حرفاش جور در می اومد ... قرار س کس گذاشتیم و من یه جایی رو نشون کردم و اون هم قبول کرد ... سر قرار نیومد ... فکر کردم حدسم درست بود و بدجوری سرکار رفتم ... اما زنگ زد برم محل کارش ... با ترس و لرز رفتم محلشون و خونه ای رو پیدا کردم که آدرسشو داده بود ... هیچ تابلویی نداشت ... وحشت کردم و بالاخره دلو زدم به دریا  و زنگ رو زدم و در باز شد و رفتم تو ... از حیاط گذشتم و وارد سالنی شدم که صداش از بالای پله ها می اومد ... فقط دو تا پا معلوم بود ... رفتم بالا از پله ها و اون هم اومد پایین که وسط پله ها به هم رسیدیم و برای اولین بار همدیگر رو دیدیم ... پرید تو بغلم که از تعجب شاخ در آوردم ... گفتم ادارتون کسی نیست ؟! گفت فقط یک نفر بوده که اون رو هم فرستاده دنبال نخود سیاه و نیم ساعت دیگه بر می گرده ... رفتیم بالا و و روی کاناپه نشستیم و همدیگر رو سیر نگاه کردیم ... بعد هم لب و لاس خشکه ... اما اون همونی بود که برام گفته بود بدون یک ذره دروغ ... کم کم تو همون نیم ساعت رسیدیم به اوج لذت و کارمون رو تو همون شرکت انجام دادیم ... خیلی لذت داشت و بعد لباس پوشیدیم و من قبل از آمدن یارو از اون جا بیرون اومدم ... ارتباطمون نزدیک و نزدیک تر شد و هنوز هم باش ارتباط دارم اما دیگه فرصت نشده س کس داشته باشیم ...

پس به من حق بدین که این کاریکاتور بالا رو قبول نداشته باشم ... دوستای دیگه هم مثل این خاطره ها زیاد دارن ... می گن یه دوستی بس که عنق بوده کسی بش محل نمی ذاشته و شبا تو چت دور می زده که یکی از این خوشش میاد و با هم دوست می شن و اون آدم دومیه یه شرکت بزرگ داشته که ۷۰ میلیون نفر توش کار می کردن و این شرکت رو به این آدم واگذار می کنه تا بچرخوندش ... دوستای اون آدم دومیه داد وبیداد که تو لااقل این آدم رو یک بار می دیدی و ... اما آدم دومیه می گه که الان دنیای ارتباطاته و من اون قدر باهوش هستم که تو همین چت ها و با توجه به عکس ارسالیش فهمیدم که فقط این می تونه این شرکت رو بچرخونه ... خلاصه از طریق همون نت قرار داد می بندن که ۴ سال شرکت رو این آقا مدیریت کنه و بعد از تمام کارها که توسط نت انجام میشه تو شرکت قرار می ذارن همدیگر رو ببینن و آدم دومیه تازه متوجه میشه که این آقا نه اون عکسه و نه اون که وانمود می کرد ... از طرفی هم اگه به این اعتراف می کرد که اشتباه کرده موقعیتش تو شرکت هاش به خطر می افتاد و بازم تو روی دوستاش بر می گرده که این همونه و خیلی هم عالیه ... حتی مجبور میشه اخراج دوستاش از شرکت رو توسط این آقا تحمل کنه و دم نزنه و پایان قرار داد از ترس این که کل شرکت رو بالا نکشه و خودش رو اخراج نکنه بازم باش چهار سال دیگه قرارداد میبنده ...

خوب این هم یه جور دیگه

بالاخره دست خود آدمه که زبل باشه و گول نخوره و یه خورده هم شانس داشته باشه که تو اولین برخورد در عرض نیم ساعت قال قضیه رو بکنه و تموم ...

به قول مردم کوچه و بازار : دل مارو دزدیدن دارن باهاش پز میدن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:47  توسط   | 

قوه ی مجریه رو هم بدن به این آقا جواد و قال قضیه رو بکنن ... بنده ی خدا حق داره ، سه تا قوه داریم که دوتاشو دادن به اخوین ایشون ، این بنده ی خدا هم هی نشسته و فکر می کنه نکنه من چون جوادم قاطی رجال رام نمی دن ، بابا جواده که باشه رجل که هست بیچاره ، هی به این و اون گیر می ده که بتون ثابت کنه حالیتون نمی شه حتما باید نشونتون بده تا ثابت بشه ایشونم بله ... تازه علی آقا به جای دلداری داداش جواد با اون لحجه ی عصاقورت دادش می گه که داداشی باید به جای تلسکوب از میکروسکوب برای دیدن حضرات اغتشاش چی استفاده کنی ، خوب البته راست می گه بنده ی خدا ، یکی نیست بگه مرد حسابی با تلسکوب رسد کردی این رییس آشوب گرا رو که شبیه رجوی دیدیش اگه مثل بعضی ها با میکروسکوب می دیدی تازه می فهمیدی اینا خس و خاشاک هم نیستن چه برسه به رجوی و ... تازه اینا این قدر ریزن که بعضی ها می خوان سرشونو بچسبونن به طاق ... بگذریم ... راستی شنیدین که می گن : (به حرف گربه سیاهه که بارون نمیاد) اما انگاری چیز دیگه میاد ... مثلا این آقای حاج منصور جون ارضی تمام طول ماه رمضان رو نخوردن و نخوابیدن و دعا کردن که این موسوی خاین و کروبی منحرف و خاتمی مکلا ذلیل زمین گیر بشن که نشد اما انگاری خدا به حرف ایشون یه کارایی کره که آقا جواد لاریجانی اونا رو رجوی و بنی صدر و نمی دونم چی چی داره می بینه یا شایدم حاج منصور جون آدرس نفرینارو عوضی نوشته و خورده به چشم آقا جواد ...بی خود نیست هی این آقا رها تکرار می کنه چیز مارو دزدیدن دارن باهاش پز می دن ... راست راستی که اون مارو دزدیدن دارن باهاش پز می دن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:13  توسط   | 

(این هم طنزی تلخ از ابراهیم رها که دیروز در روزنامه ی اعتماد چاپ شد ... )

نامه يي براي احمد توکلي

احمدجان سلام. نامه ات به ميرحسين و خاتمي و پيشتر از آن به کروبي را خواندم. من با تو از بيخ هم عقيده ام، راستش حين نوشتن اين نامه ديدم در کوچه سر و صدا است و يک کارگر ساختماني معتقد است همسايه روبه رويي تعدادي از آجرهاي آنها را برداشته و ديوار خودش را تکميل کرده. او مدام داد مي زد؛ «خشت مارو دزديدن/ دارن باهاش پز مي دن.» و اين هم از تاثيرات مخرب خاتمي و ميرحسين و کروبي است.

احمد، من در اين نامه ادله اينکه چرا صدها هزار نفر در روز جمعه مثل چنار سبز شده بودند و خجالت هم نمي کشيدند را برايت توضيح مي دهم. همه اش تقصير خاتمي و کروبي و ميرحسين است. اينها از اول هم دنبال انقلاب مخملي بودند. ابتدا هر سه با اعلام کانديداتوري براي انتخابات رفتند توي کار مخمل، البته بعد خاتمي انصراف داد و از رويه مخمل رفت توي کار آستري.

بعد از انتخابات هم در 25 خرداد، سه و نيم ميليون نفر را همين ها با زور و حتي بنا به بعضي گزارشات با چک و لگد کشاندند توي خيابان ها. به اين ترتيب که کروبي با مردم دست به يقه مي شد و آنها را از خانه خارج مي کرد. ميرحسين آنها را مي پيچيد لاي پارچه سبز. خاتمي هم که خط اش از بقيه بهتر بود روي کاغذ برايشان شعار مي نوشت مي داد دست شان.

احمد مي خواهم باز هم اين سه تن را برايت افشا کنم. همان روزها اينها در يک اقدام هماهنگ به سوي مردم هجوم بردند. خودم ديدم کروبي باتوم دست اش بود. ميرحسين هم از اين سپر شيشه يي ها دستش گرفته بود و ذوق مي کرد. خاتمي هم لباس پلنگي پوشيده بود و سوار موتور بود. لاکردار هر چيزي که سوار مي شود و هر لباسي که مي پوشد خوش تيپ مي شود،

احمد اين چند نفر خيلي ها را بازداشت کردند. البته من دقيق نمي دانم مسوول کهريزک کدام يک از اينها بوده. اما دوستان مي گويند تقسيم کار کرده بودند. صبح تا ظهر ميرحسين مي رفت کهريزک، ظهر تا غروب کروبي، خاتمي هم که تيپ هنري است تا لنگ ظهر مي خوابيد از غروب به بعد مي رفت آنجا. تلويزيون اين سه نفر هم مردم را عصبي تر کرد. نه وقتي کروبي اخبار مي گفت از معترضين کوچک ترين اثري بود، نه در برنامه هاي تحليلي ميرحسين و نه در گفت وگوهاي خبري خاتمي (مي داني که خاتمي همه اش در کار گفت وگو است،)

حتي اين افراد اخيراً در اقدامي مذبوحانه باعث شدند سران بسياري از کشورها حين سخنراني رئيس دولت بعد از نهم، صحن سالن سازمان ملل را ترک کنند به اين شکل که ميرحسين با خودش ميخ برده بود آنجا، خاتمي هم حواس شان را پرت کرده بود طوري که مي گفتند چه آقا، چه خوش صحبت و کروبي هم ميخ ها را روي صندلي ها گذاشته تا آنها وسط صحبت هاي احمدي نژاد نتوانند بنشينند و مجبور شوند سالن را ترک کنند.

احمدجان ديدي که من حتي از تو با خودت هم عقيده ترم. باز هم از همين نامه ها بنويس.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:2  توسط   | 

 

دارم این روزها خودم رو دود می کنم و می فرستم هوا

 من سیگار می کشم یا سیگار من را 

 بالاخره به لطف یکی از سایت های طرفدار دروغ گوی بزرگ ما هم جزو خس و خاشاک محسوب شدیم!!!  

چه قدر خوب است زندگی کردن در ایرانی که دروغ و دزدی سراسرش را گرفته ... به گفته ی بازیگر سریال یوسف آقای جواد طاهری قرار بود این سریال در ۱۳ قسمت ساخته شود ... خوب وقتی دقیقه ای پول بگیری ایرادی ندارد راش های به درد نخور را در تدوین به کار وصل کنی تا مردم را به قول آقای سلحشور دوبرابر پای داستان های قرآنی بنشانی تا نروند کارهای مبتذل ببینند...                                                                                                                           آقای سیروس مقدم هم که این روزها با پیامبری به نام خجسته از تلویزیون ایران به اندازه کافی پول در می آورد ... خوب از یک طرح فیلم نامه ی ۲ ساعته ۵۳ قسمت سریال در آوردن هنری است که نزد ایرانیان است و بس ... ایرانی که از باستان دروغ و دزدی دو کار بسیار زشت در آن شناخته می شد امروز از این دو به عنوان دو کار خوب و پسندیده نام برده می شود و آقای مقدم عزیز با سریال رستگاران نشان داد که اشیایی مثل آیفون و راه پله هم جزو شخصیت های اصلی حساب می شدند در سریال و ما نمی دانستیم و نشاندن مردم پای تلویزیون به قیمت نشان دادن در و دیوار هم از آن کار هاست که فقط یک نظام اسلامی می تواند از پس آن برآید ... 

 درباره الی را ببینید ... ما هر روز درباره ی خیلی چیزها سروکله می زنیم که اصلا معلوم نیست هست یا نیست ... می شناسیم یا نمی شناسیم ...  

  آقای حسین پارسایی عزیز امروزه مجوز به نمایش هایی می دهند که معلوم نیست چی هستند و کارگردان محترم آن آیا پول را بیشتر دوست دارد یا هنر را ... مثل همین نمایش اهل قبور نوشته و کارگردانی حسین کیانی !!

تلویزیون ایران هم آن قدر اخبار دروغ و پس و پیش به خورد ما می دهد که خیلی ها سیم آنتنشان را قطع کرده اند 

 راستی آقای ابطحی عزیز شما که می خواستید این قدر قشنگ به قول خودتان قبل از این جریانات ما را آگاه کنید چرا ۴۰ روز زندان را تحمل کردید ... اگه بحث لاغری و این حرف ها بود که مرد مومن دکتر کرمانی هم این کار را می کرد... راستی انقلاب مخملی ربطی به مخمل توی خونه ی مادر بزرگه ندارد ؟! پس ما منتتظر انقلاب هاپو کوماری هم هستیم ... آخ یادم رفت اگه انقلاب قطامی هم باشد خیلی خوب است و کلی کیف دارد... 

 راستی علی که می گویند کیست ؟! یعنی واقعا همچین آدمی بوده ؟! و قراره یکی از نوادگانش به نام مهدی یه روزی بیاد ؟! راستی تولدش مبارک !!! اگه اونم بیاد و بخواد انقلاب مخملی بکنه چی ؟! به نظرم رییس جمهور محترم کمیته ی بررسی انقلاب مخملی مهدی رو هم در دستور کار داشته باشه ... 

میگن یه دیوونه یه سنگی می ندازه تو چاه و هزار تا عاقل نمی تونن درش بیارن... 

۶۱ هم قاطی کرد که آدم ماشینی بود مردم ایران چه طور دارن زندگی می کنن هم از معجزات هاله های نوری است که این روزها ناصبی و کمونیست را شهید می کند و شیعه را مفسد فی الارض و اغتشاش گر ... 

 اوهوی با توام کف خیابون دنبال چی می گردی ؟!!! هرچی بود یه سری آدم یا نمی دونم فرشته سال ۴۲ تا ۵۷ جمعش کردن ... نگرد نیست !!! 

وای لب دریا چه باحال شده ... جاتون خالی ... دخترهای خوشگل و مامانی ... سرلخت و تن لخت... تا حالا دقت نکرده بودم چه قدر بدن هاشون تو این چهار سال ورزیده و باحال شده ... چه قدر برجستگی پیدا کرده ... ما پسرهای عذب که هی نگاه می کردیم و هی آب دریا زیاد می شد ... فقط نمی دونم آفرودیت چرا از دل دریا بیرون نیومد ... 

از این نقد خوشم اومد:

http://rezanooshmand.blogfa.com/post-193.aspx

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط   | 

 
امروز که 18 تیر سال 1388 است دختر علی به دنیا آمد آن هم در تهران ، یک شب همگی دور هم جمع بودیم من و لیلا و علی و علی و حبیب و مهدی و سارا و سمانه فاطمه و سحر و... و برای نام گذاری دختری که قرار بود 6 ماه بعد یعنی امروز به دنیا بیاید رای گیری کردیم و در انتها با این که نظارت دقیقی هم بر صندوق رای که مشت من بود داشتم و در آزادی کامل هم برگزار شد باز هم به اغتشاش کشیده شد و چندین بار جلوی چشم همگی آرای بازشماری شد و همگی دیدند که حتا یک رای هم جابه جا نشده بود و چون دیدند راه به جایی نمی برند البته مخالفین اسم انتخاب شده را می گویم که پدر بچه هم جزوشان بود شروع کردند به شایعات واهی و مخدوش کردن فضای انتخابات ... مثلا رای پسر من که نه سالش است را زیر سوال بردند و گفتند که حق رای نداشته و یا از تبانی بین من و حبیب با موافقین اسم انتخاب شده دم زدند و از این جور حرف ها اما در حین اغتشاشات و جریان سازی ها ما با کمال آرامش آرای را به برگه نهایی منگنه کردیم و از آن جایی که به صحت و سلامت انتخابات صد در صد اعتماد داشتیم چون به خودمان اعتماد داشتیم به جای تمام کسانی که امضا نکردند خودمان امضا کردیم - می دانید که چون آن ها بالای سر صندوق که مشت من بود بوده اند و می دانند که انتخاب اسم بچه در صحت و سلامت برگزار شد و حالا دارند هوچی گری می کنند کار ما یعنی امضا کردن به جای آن ها کاری درست است - بالاخره گذشت و گذشت تا امروز که آن دختر به دنیا آمد و حالا پدرش هرچه می خواهد صدایش کند اما ما که می دانیم اسم آن دختر " رکساناست " . امروز پسر من دقیقا 8 هفته و 4 روز دارد و من با هر انتخاباتی در مورد اسم گذاری برای او مخالفت کرده ام و خودم هم چنان که اسم اولی را هم خودم انتخاب کردم اسم این یکی را هم انتخاب کرده ام و نخواهم گذاشت هیچ کس حتی مادرش که زن من باشد در انتخاب اسم پسرم دخالت کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:55  توسط   |